حاج مظفر مهرانی بیست و نه سال را در ساعتی گرد آورد و ....
شاخص ترین و اثرگذارترین چهره ی فرهنگی انقلاب بخش رودخانه در بیست و نهمین سال تدریس ، معلمی اش را درس میداد ...
حرف از استادی سرشار از ناگفتنی هاست که به حاج مظفر مهرانی میشناسیمش ، او که به قول سلیمش عقده گشایی میکرد ، یکی از مردان نام آور بخش رودخانه است
در دانشگاه شهید باهنر کرمان ( آرشام سابق ) با معدل بالای 19 دانشنامه ی کارشناسی زبان و ادبیات فارسی را در سال 1356 خورشیدی دریافت کرده است و بورسیه ی دانشگاه سوربون پاریس را نیز دریافت کرده وبه دلایلی ماندن را ترجیح داده و البته درسال 1373 خورشیدی نیز در دوره ی کارشناسی ارشد دانشگاه بلند جای تبریز پذیرفته شده و باز بر ماندن پای فشرده است.
عصر امروز به بهانه ی کارگاه نگارش و شیوه های درست نامه نگاری های اداری به ثواب بر جای بزرگ استادی تکیه زده بود ، معلمان بیست و هفت سال اخیر رودخانه که بیشترشان در کلاس هایش به عنوان شاگرد حضور داشته اند ،به دیدار دانایی آمدند.
حاجی مشق عشق میکرد و گزیده بیت های فوق العاده ای خواند و در پایان هم غزلی نیکو خواند از دفتر پرشور غزل های شیرازی حافظ لسان الغیب که در خاطرم نماند.
و البته تماسی با مسعود مهرانی فرهنگی ورزشکار که دانشجوی کارشناسی ارشد فقه و مبانی حقوق دانشگاه آزاد اسلامی واحد داراب است . داشتم و او نیز به یاد نداشت و شماره استاد هم بی آنکه خاموش باشد ، به پاسخ نرسید و در اولین فرصت تلاش می کنم غزل گزیده ی استاد را در وبلاگم بیاورم.
و حال برای اینکه دستمان خالی نماند ، در حالی که به قول هادی خادمی به اردت خوانی مداح دلم حاج سعید حدادیان دل سپرده بودم و حالم را حال می آوردم که صفایی دارد ، تفألی به دیوان زدم و این غزل شکوهمند ، تماشایی شد .
دیدار شد میسّر و بوس و کَنار هم
از بخت شّکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من است
جامم به دست باشد و زلف و نگار هم
ما عیب ِ کس به رندی و مستی نمی کنیم
لعل بتان خوش است و می خوشگوار هم
ای دل بشارتی دهمت ، محتسب نماند
وز می جهان پُراست و بت میگُسار هم
آن شد که چشم بد نگران بود از کمین
خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکی است
مجموعه ای بخواه و صراحی بیار هم
بَر خاکیان ِ عشق ، فشلن جُرعه ی لبت
تا خاک لعل گون شود و مُشکبار هم
چون آب روی لاله و گُل زآب فیض توست
ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم
چون کاینات جمله به بوی تو زنده اند
ای آفتاب ، سایه ز من برمدار هم
حافظ ، اسیر زُلف تو شد ، از خدا بترس
وز انتصاف آصف جم اقتدار هم
بر یاد ِ رای ِ انور ِ او آفتاب ِ صبح
جان می کند فدا و کواکب نثار هم
گوی ِ زمین ربوده ی چوگان ِ عدل ِ توست
وین برکشیده گنبد نیلی حصار هم
تا از نتیجه ی فلک و طور دور اوست
تبدیل سال و ماه خزان و بهار هم
خالی مباد کاخ جلالت ز سروران
وز ساقیان سروقد گلعذار هم
